به حسرت میکشم از سینهیِ خود، آهِ دلتنگی که دی ماه است، ماهِ بیقراری، ماهِ دلتنگی چقدر این ماه در هر صفحهیِ خود ماجرا دارد بمیرم پایِ هر یک، داغ در این ماه جا دارد به هرکه دل سپردیم، عاقبت دنیا گرفت از ما امان از دی، چه یارانِ عزیزی را گرفت از ما چه یارانی که هر یک آسمانی بیکران بودن چه یارانی که شیرینتر ز جان بودن چرا دنیا، چرا از ما گرفتی این علائم را؟! کجا بردی؟! کجا سید رضی را، حاج قاسم را شبِ هجرانِ آنها کاش میگفتی به ما دنیا کجاها دیگر شبیهِ حاج قاسم میشود پیدا کجا دیگر ببینم آیهای را مثلِ لبخندش کجا باید بگردم تا یکی باشد همانندش ز داغِ رفتنش تنها دلِ عاشق خبر دارد همان مردی که بعد از او جهان رنگی دگر دارد همان مردی که جا ماندن از او هر لحظهاش دیر است هنوز از دیدنِ تصویرِ او، اشکم سرازیر است همان مردی که تلفیق زِ عقل و عشق و احساس است چنین محبوبِ دلها گشتنِ او مزدِ اخلاص است چه راحت شست با خونِ عزیزش دست از جانش و رفت و بعدِ او رفتند دنبالش رفیقانش اگرچه اینچنین پرواز کردن از خوشاقبالی است ولی این روزها در قلبِ میدان جایِ او خالیست کسی که وقفِ میدان کرد سر تا پا وجودش را در این ایام میفهمیم معنایِ نبودش را برایِ دشمن اسمش هیبتِ ویرانگری میشد اگر او بود حتماً قصه جورِ دیگری میشد اگر او بود، اما او خودش بیتابِ رفتن بود ز غوغایِ جهان فارغ، فقط فکرِ پریدن بود به شوقِ وصلِ یارانش مهیایِ رهایی شد شبِ جمعه گرفت اذنِ ورود و کربلایی شد خودش پر زد سمتِ کربلا، بال و پرش برگشت چنان پروانه از آتش فقط خاکسترش برگشت نخواهد برد این ملت زِ یاد، آن نامِ نیکو را به مرگی سخت میریزیم خونِ قاتلِ او را بگویم فاش من این جمله را، رازِ مگویی نیست میانِ ما و آن گفتار، هرگز گفتگویی نیست پس از این سالها، ما همچنان دلدادهیِ اوییم عزادارانِ دستِ بر زمین افتادهیِ اوییم همان دستی که آرامش در اوج هر تلاطم بود همان دستی که در هر حادثه، در دستِ مردم بود هر آنکس بگذرد از خونِ پاکش، قدرنشناس است فدایِ دستِ او که خود فدایِ دستِ عباس است دوباره صحبت از دستِ علمدار است و دلخونیم به دستانِ عزیزش ما تمامِ عمر مدیونیم به نامِ او وفا، عشق و ادب در خلق رایج شد دو دستش که جدا شد، بعد از آن بابَالحَوائِج شد فدایِ آن دمی که سایهیِ او از حرم کم شد حسین آمد کنارش مثل کوهی از کمر خم شد رسیده روضه اینجا روضهخوان با حسرتی میگفت که اربابِ دو عالم داشت «قَلَّت حيلَتي» میگفت عمودِ خیمه که خوابید، زینب در حرم جان داد پس از عباس، شمر آمد چه جولانی به میدان داد تمامِ روضه یک خط است از بیاحترامیها اباالفضل رفت و زینب ماند و لبخندِ حرامیها