ای خدا مشتاق یا رب یا ربت ای سلام انبیا بر زینبت مشعل شبهای احیای علی نقش لبخندت مسیحای علی خانهی کوچک پناه عالَم است عمر خلقت یک دم از عمر کمت عمر تو بالاتر از ارض و سماست هیجده سالت اگر خوانم خطاست گرچه در این گردش لیل و نهار زیستی با خاکیان هجده بهار اوّلین نور آخرین روشنگری هم ازل را هم ابد را مادری خَلق عالم سائل و روزی خورت لیف خرما وصلههای چادرت ای سه شب بی قوت و از قوت تو سیر هم یتیم و هم فقیر و هم اسیر وحی بز ایثار تو کامل نشد هل اتی بی نان تو نازل نشد آنکه خاک مَقدَمش جان همه گفت جان من فدای فاطمه ای که در تصویر انسان زیستی کیستی تو کیستی تو کیستی فوق هر تعریف و هر تفسیر هم پاک تر از آیهی تطهیر هم ای سجود آورده بر پای تو سر ای خدا هم از نمازت مفتخر مرتضی را محو صحبت کردهای غرق در دریای حیرت کردهای مدح تو کی با سخن کامل شود وحی باید بر قلم نازل شود آفرینش مانده حیرانت بسی وه که نشناسد مقامت را کسی بیم دارم هرکه بشناسد تو را در مقام بندگی خواند تو را ای دو عالَم قبضهای در مُشت تو وی زِمام خَلق بر انگشت تو خاک را فیض تو ادم میکند فضّهات اعجاز مریم میکند بر در بیتت مقام قنبری نیست کم از رتبهی پیغمبری آسمانیها مسلمان تواند بندهی مقداد و سلمان تواند هرچه هست و نیست فیض حام توست خوشترین ذکر امامان نام توست از نبی تا حضرت مهدی همه ذکرشان یا فاطمه یا فاطمه ای مهار ناقهات زلف عفاف پیرهن بخشیده در شام زفاف عفو را نازم که گِرد بسترت قاتلت هم نیست نومید از درت سینهتو جنّت پیغمبر است دامنت تا صبح محشر کوثر است آدم از خاک رهت آدم شده عیسی از لطف تو صاحب دم شده از شب میلاد تا آخر نفس مصطفی یک دست را بوسید و بس کان هم ای دست خدا دست تو بود ای بر آن لبها و دست تو درود ای خدا را کِلک قدرت در کفت نام ما را ثبت کن در مصحفت از کرامت بر جبین ما همه ثبت کن هذا محبُّ الفاطمه روز محشر کار ما با فاطمه است نقش پیشانی ما یا فاطمه است بی کسیم و جز تو ما را نیست کس روز تنهایی تو را داریم و بس محشر و بازار آن بازار توست نام کلّ خَلق در طومار توست تو قیامت را قیامت میکنی بر امامان هم امامت میکنی هرچه گویی ذات بی چون آن کند گر تو خواهی نار را رضوان کند این عجب نَبوَد به یک یا فاطمه حق دهد بر کار محشر خاتمه بِین خَلق و نار حائل میشوی با حسین خود مقابل میشوی او کُنَد با پیکر بی سر قیام گوید از هر زخم تن مادر سلام آن سلام و پاسخش بشنیدنیست آن گلوی عارفانه دیدنیست باز در محشر تو محشر میکنی گریه بر آن جسم بی سر میکنی محشر از اشک تو طوفان میشود چشمها یکباره گریان میشود ناگهان آید یم رحمت به جوش اشکها سازد جهنّم را خموش این ندا خیزد ز حلقوم همه اشفعی لی، اشفعی لی فاطمه **** دیده بگشا من علی بی کسم گوشهی چشمی ز تو باشد بَسَم با فراق خود سیهپوشم مکن من غریب هستم فراموشم مکن جان زهرا روز من را شب مکن چادرت را بر سر زینب مکن پر شکسته این چنین پرپر مزن تازیانه بر دل حیدر مزن ای به دردم چشم بیمارت طبیب ماندهام مضطر بخوان امّن یُجیب ماندنت چون شمع آبم میکند رفتنت خانه خرابم میکند ای مسیحای علی اعجاز کن مشکل مشکل گشا را باز کن ای کتاب عشق من بسته مشو مثل مردم از علی خسته مشو ***** تو مثل اهل مدینه ز من مگردان رو فاطمه چشمان خود را باز کرد با زبان دل سخن آغاز کرد ای همیشه همنشین فاطمه ای امیرالمومنین فاطمه ای که غمها را عسل کردی علی گو چرا زانو بغل کردی علی ای که بر ارض و سما هستی امیر جان زهرایت سرت بالا بگیر این دل غمدیده را هم زنده کن جان من یک بار دیگر خنده کن آنکه باید دل غمین باشد منم دل غمین و شرمگین باشد منم خواستم یاری کنم امّا نشد ریسمان از دستهایت وانشد ***** خصم در غوغا و شه رفته ز هوش کامد او را نالهی خواهر به گوش ای امیر کاروان کربلا کوفیان بر غارت ما زد ثنا شه چو بشنید این نوای جانگداز غیرت الله چشم حق بین کرد باز رمق نداشت آنقدر که دم بزند توان نداشت که پلکی به روی هم بزند نگاه کرد به خواهر امام خواهش کرد تو را به فاطمه سوگند خواهرم برگرد