الا امیر دلاور من تویی تو ساقی به لشکر من عزیز زهرا امید زینب برادر من برادر من *** کنار جسمت به شور و شینم پس از تو رفته ضیاء ز عینم چرا نگویی به من کلامی ببین برادر که من حسینم *** کنار علقم بگو چهها شد؟ مگر دو دست علی جدا شد؟ مگر شکسته دوباره پهلو که اسم اعظم دگر دوتا شد *** کنم به جسمت چو من نظاره رود ز دستم توان و چاره شده تن تو ز تیر و خنجر شبیه مشک تو پاره پاره *** تو آن امیری که بینظیری چه میشود باز علم بگیری مشو تو راضی پس از تو زینب به شهر کوفه رود اسیری *** رقیه بین حرم نشسته نما تو رحمی به طفل خسته کند تمنای قطره آبی که چشم خود از عطش ببسته *** کنار جسم تو روح قرآن طواف جسم شده به پایان چهسان روم من به سوی خیمه چه گویم از تو جواب طفلان