نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست هر چه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست جگرم تشنه آب و لب من تشنه ای تو بین كوفه به خدا مثل من عطشانی نیست موی من را دم دروازه به میخی بستند همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست زره ام رفت ولی پیرُهنم دست نخورد روزی مسلمت انگار كه عریانی نیست تكه تكه بدنم گفت نیا پاره ی پیروهنم گفت نیا به سر میخ تنم گفت نیا خاك و خون دهنت گفت نیا كاروانت نشود سرگردان به مدینه همه را برگردان ترسم از گم شدن دخترهاست ترسم از سوختن معجره هاست ترسم از باز شدن زیورهاست ترسم ازغارت انگشترهاست حرمله نقشه كشیده است حسین دو سه تا تیر خریده است حسین
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد