نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یَابنَ الحسن شروع بلای محرّم است کُشتند حسین را، حرم غرق ماتم است جسمش برهنه ماند زمین و حصیر نیست حالت چو حال عمّه پریشان و درهم است هی داد میکِشند سر عمّهجانتان ما داد میزنیم، همین داد مرهم است جز خیمههای سوخته چیزی نمانده است در شعله سوختن همهاش ارث مادر است آتش گرفته موی رقیّه که میدَوَد معجر سرش نمانده و دنبالِ پرچم است سقّا که بود حُرمت زنها زیاد بود حالا که نیست دخترِ حیدر قدش خَم است * * * * امشب این دشت بلا نالان است حرم آلِ عبا سوزان است شب آوارگیِ طفلان است شب غارت، شب نامردان است بعد عزّت شب خاری شده است بوتهها موکب زاری شده است اشک زهراست که جاری شده است هر چه طفل است فراری شده است کودکان گم شده در صحرایند مهمان پسرِ زهرایند کوفه تا خیمه به جنگ آمده است با دَف و کوبه و چنگ آمده است همرَهِ سیلی و سنگ آمده است دلم مظلومه به تنگ آمده است یا علی گوید و نصرت طلبد باز از فاطمه عزّت طلبد این بیابان شبِ سرگردانیست شب هفتادودو تن قربانیست این طرف نزد خدا مهمانیست امّا آن طرف شادی و دستافشانیست این طرف گریه به هر محبوبیست آن طرف هلهله و پاکوبیست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد