نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

گیسویم شانه به دست باد شد لحظههای عاشقی ایجاد شد پرچمت در باد دستان تو بود چون تکان میخورد قلبم شاد شد من خراب افتاده بودم پیش تو از خرابی خانه ام آباد شد تا که اسلام مرا کامل کنی کعبهی من پنجره فولاد شد تا که از باب الجوادت آمدم حاجت من راهی بغداد شد ده برابر میرسد خیر از شما هشت ما اینجا فقط هشتاد شد لذّت بوسه زدن بر پای تو قسمت هرکس زمین افتاد شد تمام عمر غم دوستان کبابش کرد شرار زهر به یک نصف روز آبش کرد میان حجرهی در بسته دست و پا میزد جواد و حضرت معصومه را صدا میزد یک بنیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت از مدینه زود آمد بهر یاری دلبرش کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده قلب شاعر آب شد ازاین سه بیت آخرش آنکه حتّی تار مویش را ندیده جبرئیل دست برده بر سر نعش علی بر معجرش دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید ز دستم میروی امّا صدایم در نمیآید سرم را میگذارم روی کتف خواهرم زینب الا ای محرم رازم چرا اکبر نمیآید روبه روی تو نهم بلکه دل آرام شوم چه کنم هرچه کنم حل نشود مشکل من میزنی تو دست و پا من دست و پا گم کرده ام نور چشمم بی تو راه خیمه را گم کرده ام اذان گوی دل بابا اذانی میهمانم کن اگرچه از گلوی تو صدایی برنمیآید تمام سعی خود را میکنم امّا نمیدانم چرا این تیرها از پیکر تو در نمیآید
هنوز نظری ثبت نشده