نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کوهی از غم در جان مانده دل محتاج قطرهای باران مانده مثل برگ خشک و زردم امّا سبز از این کویر برمیگردم نماز بارانم تو عیان و پنهانم تو عزیز تر از جانم تو ابیعبدالله خمار چشمانت من و دست به دامانت من شوم به قربانت من ابیعبدالله غمت دلم را نشانه دارد نشانه دارد، نشانه دارد برای ماندن بهانه دارد بهانه دارد، بهانه دارد ابیعبدالله، ابیعبدالله... جذبم کرده برق چشمت در تمثال تو شدم غرقِ چشمت دیدم با تو تقدیرم را داده دست تو خدا زنجیرم را نشسته در فالم تو کبوترم بالم تو شروع هر سالم تو ابیعبدالله همیشه دنبالت من پِیِ نخ شالت من اسیر تمثالت من ابیعبدالله به غیر گریه نمانده راهی نمانده راهی، نمانده راهی گناه عشق است، عجب گناهی عجب گناهی، عجب گناهی ابیعبدالله، ابیعبدالله
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد