نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کاش گَردی شوم و از کرمت بنشینم به کنار حرمت کاش چون ماه به شبهای دراز داشتم با حرمت راز و نیاز کاش مانند چراغی سوزم تا شبی در حرمت اَفروزم کاش مانند نسیم سحری داشتم بر سر کویَت گذری کاش چون اشک کنارت اُفتَم بر روی خاک مزارت اُفتَم روی جانها همه بر تربت تو سوز دلها همه از غربت تو غربت آن است که فردی مظلوم شود از کینهی یارش مسموم غربت آن است که بعد از کُشتن بارش تیر ببارد بر تن تیر بارید ز بس بر بدنت بدنت گشته یکی با کفنت * * * * دلم خونه فضه، پریشونه فضه میدونم که مادر نمیمونه فضه الهی بمونه، که خیلی جوونه یعنی میشه من رو، رُو زانوش بشونه یعنی میشه دیگه سرش رو نبنده یعنی میشه بازم ببینم میخنده یعنی میشه دستی که روضهش غلافه دوباره بتونه موهام رو ببافه بذار تا سرم رو روی پاهاش بذارم بذار فضه مرهم رُو زخماش بذارم یه زخمه رُو بازو، یه زخمه رُو گونه ولی زخمه پهلوش، دل و میسوزونه یه پهلو که انگار بهش نیزه خورده یه نیزه که با خود داداشم رو بُرده یه زخم مدینه چه کرده با مادر الهی گلویی نره زیر خنجر * * * * خنجر نمیبُره هیچکسی قربونی رو اینجور سر نمیبُره
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد