نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

وقتی گدایی را پناهی نیست دیگر جز كوچهی چشم تو راهی نیست دیگر جز تو به حاجتها الهی نیست دیگر این جذبهها خواهی نخواهی نیست دیگر تو شمعی و گرمای تو پروانه پرور مشكت به دوشت بود و اشكم را گرفتی ماهی و از خورشید هم غم را گرفتی بی شك یداللهی كه پرچم را گرفتی دادی دو دستت را دو عالم را گرفتی تا كه بریزی زیر پای شاه بی سر جنگاوریات را ز بابا میشناسی ام البنین را عبد زهرا میشناسی وقتی برادر را تو آقا میشناسی از هر كسی بهتر خودت را میشناسی باب الحوائج میشوی تا روز محشر آمد سكینه از عمویش خواهشی داشت اشكش شبیه دست گرمش لرزشی داشت ای مرد طوفانی نگاهت بارشی داشت كم كم كه موج سینهات آرامشی داشت در فكر دریا رفتی و لبهای اصغر گفتی به آقایت چه خون است آخر كار لیلای من فصل جنون است آخر كار إنا إلیه راجعون است آخر كار حالا كه میدانم چون است آخر كار اول به دستم تیغ میدادی برادر از تشنگی گرچه نگاهت تیره میشد اما همین كه سمت لشگر خیره میشد با تار و مار تیر مژگان چیره میشد این منزلت باید برایت سیره میشد تا كه كسی چشمش نیفتد سوی خواهر شق القمر شد كه سرت بر شانه افتاد انگار از فرق اناری دانه افتاد از روی اسبت پیكرت مردانه افتاد یعنی سه پر در چشم پر پیمانه افتاد با صورتت افتاده ای بر پای مادر ای كاش چشم درهمت درهم نمیشد پشت حسین و خواهر تو خم نمیشد دیگر به معجرها گره محكم نمیشد گیسوی سرخت روی نی پرچم نمیشد میماند اگر دست علم گیرت به پیكر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد