نگاهِ ملتمسش تا به آن کران اُفتاد زد آنقدر به زمین پا که نیمهجان اُفتاد حرارتِ جگرِ عمهاش تنش سوزاند کشید آهی و آتش به استخوان اُفتاد گرفته بازوی او را، امانتِ حسن است به ناله گفت مَرو عمه از توان اُفتاد گرفته بود که ناخن به صورتش نزند ولی به چهرهاش از زخمها نشان اُفتاد همینکه دید رهایش نمیکند عمه به روی سینهی خود زد به الاَمان افتاد نگاه کن، بزرگ قبیله را کشتند خدای من ته گودال آسمان افتاد نگاه کن به تن ذوالجناح نیزه زدند بلند مرتبه شاهی نفس زنان افتاد تلاش کرد بکاند به زین هلش دادند که چند نیزه به او خورد و ناگهان افتاد یتیم گریه کند عرش را به هم بزند به گریههای یتیمانه چنان افتاد که عمه دید حسن را میان کوچهای تنگ کنار مادرش آنجا به سر زنان افتاد کشید بازوی خود را دوید تا گودال سرش شکست همینکه دوان دوان افتاد در ازدحام حرامی چه سخت رد میشد که چند دفعه در این بین بی امان افتاد میان شیههی اسبان و نعرعهای هجوم نگاه او به عمو بین قاتلان افتاد از این و آن چقدر ضربه خورد اما رفت که دید موی عمو دست این و آن افتاد رسید در ته گودال روبروی سنان میان حرمله و شمر و ساربان افتاد **** هر چند لشکری نیست، من لشکر عمویم بردار خنجرت را، از حنجر عمویم بردار نیزهات را از صورت خداوند یابن خبیثه نگذار سر به سر خداوند من هم شبیه قاسم شوق وصال دارم عبدله حسینم من نوکر عمویم طاقت ندارم عمه، من میروم نبینم چشمی نگاه کرده، به دخترِ عمویم تیری که حرمله زد، از روی اسب عمه بد دوخت پیکرم را بر پیکر عمویم در زیر پای قاتل از چند جا شکستم بال و پرم شبیه بال و پر عمویم