تصویر حاج محمدرضا بذری - آبروی ساقی اهل حرم با آب ریخت

آبروی ساقی اهل حرم با آب ریخت

[ حاج محمدرضا بذری ]
آبروی ساقی اهل حرم با آب ریخت
در عزای شرمساری‌اش عزاداریم ما

کاش یک جرعه رباب از آب می‌نوشید
تا ابد در حسرتِ مَشک علمداریم ما 
***
سقای دشت کربلا دلت شکسته
برات بمیرم که تنت به خون نشسته
پاشو علمدار

 پاشو عزیز من نورِ چشم‌تَرم
سکینه چشم به راهته پاشو بریم حرم

فکر رقیه‌ رو نکن برادرم 
تو رو که بردم خیمه واسش آب می‌برم

حالا که گفتی اَخا ادرک اخاک
پیشِ چشمام دیگه بازو نکش رو خاک
***
ببین که دیگه نای پاشدن ندارم 
به خیمه رفتن جون می‌خواد که من ندارم
پاشو علمدار

هر جور شده تو رو به خیمه می‌برم
تویی پناهِ خیمه، بی‌ پناهه خواهرم

خوش غیرتم پاشو خواهرا مضطرن
پا نشی عباس زینب و اسیری می‌برن

بعد از تو ای وای تنهاییِ حرم
دست حرومی و صورت دخترم
***
سقای دشت کربلا دلواپسم کردی
یک خیمه‌گاه چشم انتظارن برنمی‌گردی

غصّه نخور عیبی نداره، زده رقیه قید آبو
خودم جوابِشونو میدم، نخور تو غصّه‌ی ربابو

عباس مردونگی کن پاشو می‌دونم که بی‌‌دستی
بی‌دست هم باشی میگن پشتِ حسین هستی

عباس مردونگی کن پاشو می‌دونی که بی‌ رحم‌اند
دور و بر خیمه دارن از صبح می‌گردند

پاشو نزار هر بی‌حیایی به اشکِ ناموسم بخنده
پاشو نزار هر کی بیاد و دست رقیه‌ رو ببنده

ای وای علمدارم ابالفضل
***
دامن کشان رفتی (دلم زیر و رو شد)۳
چشم حرامی با حرم رو به رو شد (دلم زیر و رو شد)۲

بیا برگرد خیمه ای کس‌و‌کارم
منو تنها نگذار ای علمدارم 

آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
***
مشکل گشا در مشکل افتاده بمیرم بمیرم
ماهی کنار ساحل افتاده بمیرم بمیرم
رکاب زینب از محمل افتاده بمیرم بمیرم
***
کمتر بزن بازوی خود را بر زمین
شرمنده ام کردی یَلِ اُم‌ّالبنین

برخیز و با چشمِ خون‌آلود خود
رختِ اسیری بر تنِ زینب ببین

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد