نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت چقدر بوی غذا بین شام پیچیده كمی مواظب من باش بین نامَحرم چه حرف ها كه در این ازدحام پیچیده برای شانه ی سرخش لباس سنگین است عجیب زخم تنش بین روز می سوزد برای بردنِ یك گوشواره دعوا شد عجیب لاله ی گوشش هنوز می سوزد چقدر مردم این شهر اهل خیراتند گرفته است سرش را كه بیشتر نزنند حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود میان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند محله های یهودی ز خارها پُر بود كه زخم آبله در زیر پای او می سوخت تمامِ روز ز سر شعله را جدا می كرد تمام شب نوكِ انگشت های او می سوخت كشید دست خودش را به زخمِ گوشش گفت به دخترانِ سنان گوشواره می آید میانِ بازی خود كودكان هُلَم دادند عمو كجاست؟ خدایا دوباره می آید؟ ستاره های شبم را شمرده ام اما هزار و نهصد و پنجاه تا نشد عمه كسی كه پیش خود انگشتر پدر را داشت بدون موی سر از من جدا نشد عمه میان خواب شب از پشت ناقه اش افتاد به گونه اش دو سه تا جای سنگ افتاده گمان كنم اثر موی سر كشیدن هاست اگر به صورت او رد چنگ افتاده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد