نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من ماجرا را خوب یادم هست چون کاروان ما جلوتر بود پیکی رسید و گفت برگردید دستور دستور پیمبر بود چرخید سرهای شترهامان چون با پیمبر بود دلهامان فرمانبری از حرف پیغمبر با حج برای ما برابر بود خیل عظیم حجگزاران را گِرد درختانی کهن دیدیم کار بنای سایهبانها با عمّار و سلمان و ابوذر بود زنگ شترها از صدا افتاد از دشت حتی رد نمیشد باد راوی به حرف خویش پایان داد یعنی محمد روی منبر بود الیوم اَلکملتُ لکم دینی مَن کنتُ مولاه علی مولاه بانگ رسایی داشت پیغمبر هر چند بعضی گوشها کر بود آنها که میدیدند میخواندند از چشم پیغمبر مرادش را آنها که نشنیدند میدیدند در دست او دست برادر بود هم برکه هم دریا شهادت داد هم طور هم سینا شهادت داد حتی شن صحرا شهادت داد حکم ولایت دست حیدر بود از خندق و از بدر تا خیبر تا لحظهی آخر که در بستر از ابتدا حرف از ولایت بود آری ولایت حرف آخر بود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد