نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

پناه آوردهام بر تو، پناهنده به دامانت دخیل چشمهایم را گره زد بر تو مهمانت کسی در من تو را فریاد زد، فریادِ با گریه نه میبینی تو گریههام را با چشم گریانت شنیدم روی نی رفتی، به نی افتاده کار من پس از آن گیسوانم را سپردم دست طوفانت پریشانیست احوال برادرمردهای چون من کنار ابن ذی الجوشن تو را دیدم پریشانت تو بی معجر مرا دیدی که بین کوچه حیرانم ***** سپردیام به که رفتی؟ به دلقکان و کنیزان ***** چون چاره نیست میروم و میگذارمت ای پاره پاره تن دوست دارمت ***** شرمندهایم از غم زینب نمردهایم حسین جان...
هنوز نظری ثبت نشده