نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مثل یک روزنه در ظلمتِ زندانیها مثل مهتاب شبِ تار بیابانیها میرسد رحمتِ او وقتِ پریشانیها نور او جلوه عطا کرد به نورانیها پیشِ خورشید حقیرَند چراغانیها نور تابید و در اطراف خودَش عالَم ساخت نور از راندهی درگاه خدا آدم ساخت نور از درد برای دلِ ما مرهم ساخت آمد و در دلِ ایران دو دژِ محکم ساخت خوش بَر احوال قمیها و خراسانیها نور از قید زمان، قید مکان بود رها نور زهراست، که بَر هر دو جهان داد بَها خَلَقَ عَزَّوَجَلّ جَنّتَ و النّار لَها فاطمه لیلهی قدر است و وَ مَن أدرَکَها هر که فهمید، رسیدهست به حیرانیها با دعای سحرش نَمنَم باران میساخت از کنیزانِ خودش حافظ قرآن میساخت نه فقط چادر او قنبر و سلمان میساخت چادرِ خادمهاش نیز مسلمان میساخت حیف، کم بود از این دست مسلمانیها فاطمه که دو جهان ریزهخور خانهی اوست پسری دارد و رزقِ همه بَر شانهی اوست نمکِ سفرهی ما نیز به شُکرانهی اوست این حسن کیست که عالَم همه دیوانهی اوست گوشهای از کرَم اوست فراوانیها جوهر فاطمه از جوهرهی معبود است موقع صحبت از او فلسفه هم محدود است به ارسطو و به سُقراط بگو مشهود است فاطمه فلسفهی خِلقت عالَم بوده است تا نگردند دگر این همه یونانیها متن تاریخ نگفتهست جنایتها را آنهمه شیعهکُشی حمله و غارتها را ننوشتهست مگر طرز شهادتها را کاش میشد که عوض کرد قضاوتها را آه از غصهی پُرقصهی نادانیها مثل تاریخ نوشتهست که در دورانی وقتِ سرکوب وقیحانهی دژخیمانی چنگ میزد به سرِ خویش، زن ایرانی تا مبادا که بیُفتد به همین آسانی چادرِ فاطمه در چنگ رضاخانیها هر زمان حادثهها مُهلک و ویرانگر بود هر زمان نان سرِ این سفره کمی کمتر بود باز هم چادر او راهِ حل آخر بود مادری کرده برای همه ایرانیها پیشِ خورشید روا نیست که سوسو بزنیم ما مَحال است بهجز او به کسی رُو بزنیم جز نجف جای دگر خَمشده زانو بزنیم حنجره خلق شده تا که دَم از او بزنیم هر چه هم داغ گذارند به پیشانیها کهکشانها همه بَر گرد نجف سیّارند ابر و باد و مَه و خورشید و فَلَک در کارَند کل ذرّات که در چرخ فَلَک دَوّارند به علیِّ ابنِ ابیطالب ارادت دارند نجفِ اشرفِ او قبلهی کیهانیها کاش میشد که شبی موقعِ بارانِ نجف مینشستیم کمی محضرِ ایوان نجف سَر و جان و نفَسی هست، به قربان نجف دستِ ما را برسانید به ایوان نجف روزیِ ماست در این دستبهدامانیها نام ما را بنویسید به ایوان نجف دست ما را برسانید به ایوان نجف یا علی و یا علی داد از این درد که افتاده به جانم ای داد من زمین خورده ترین مرد جهانم ای داد من جوانم تو جوان پیر شدی پیر شدم زود می افتد از این غم ضربانم ای داد نوزده سالگی ات قسمت ما حیف نشد چشم خوردیم من و تازه جوانم ای داد شبای زمزمه کردن من که لب دوختم اما جگرم را چه کنم می شود تا دو سه خط روضه بخوانم ای داد همه ی شهر به افتادنمان خندیدند همه دیدند که پاشید توانم ای داد هفت جای بدنت تا درِ مسجد بشکست و نمی شد به تو خود را برسانم ای داد همه گفتند علی بود و زنش را کشتند من جگر سوخته از زخم زبانم ای داد در خیبر صف دشمن همه هیچ این غم را نتوانم نتوانم ای داد این سخن ورد زبان ها افتاد دیدی آخر علی از پا افتاد؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد