ماه صفر رو به آخر است دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

ماه صفر رو به آخر است دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

[ علی اکبر زادفرج ]
گفتم که عمر ماه صفر رُو به آخر است
دیدم شروع محشر کبریِٰ دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پُر ز دود و آه
تاریک‌تر ز عرصه‌ی تاریک محشر است

گِرد ملال بر رُخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیده‌ی زهرا و حیدر است

گفتم چه روی داده که زهرا زَنَد به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سیّد و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرای اطهر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب‌تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی‌کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا به گریه‌ی زینب نظاره کن
مانند پیرهن جگر خویش پاره کن

زهرا به خانه و مَلَکُ الموت به پشت در
از بهر قبض روح شريف پيامبر

از هيچ‌کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی‌اذن فاطمه ننهد پای پيش‌تر

با آن‌که بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز کرد و اشک فرو ريخت از بصر

يک چشم او به سوی اَجَل چشم ديگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکيده به رُخسار مصطفیٰ 
روی حسين بر روی قلب پيامبر

ديگر نداشت جان که کُنَد هر دو را سوار
بر روی دوش خويش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه‌ها به حلقِ حسين و لبِ حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه ياد کرد به افسوس و اشک و آه
گاهی ز طشت و گاه ز گودالِ قتلگاه

پيغمبری که ديد ستم‌های بی‌شمار
از کس نخواست اَجر رسالت به روزگار

چون ارتحال يافت، خلايق شدند جمع
تا هديه‌ای دهند به زهرای داغدار

گويا نداشت شهر مدينه درختِ گُل
کآن را کنند در قدمِ فاطمه نثار

بر دوش بار هيزمشان جای دسته‌گُل
رنگ شرارت از رخشان بود آشکار

بر روی دست و سينه‌ی آن بضعةُ الرسول
تقديم شد سه‌ لوحه به عنوان افتخار

سيلي و تازيانه و ضربِ غلافِ تيغ
ای دل بگير آتش و ای ديده خون ببار
* * * *
شمر اگر خواست نشیند به روی سینه‌ی زارَت
خنجری داشت، چه می‌کرد دگر چکمه‌ی پایش؟
* * * *
گردیده بود قنفذ هم‌دست با مغیره 
او با غلافِ شمشیر، او با تازیانه می‌زد 

من ایستاده بودم دیدم که مادرم را 
قاتل گهی به کوچه، گاهی به خانه می‌زد
* * * *
دلم با مدینه نمی‌شه صاف
بازم زندگیمو به‌هم بباف
با دستی که رفته زیرِ غلاف، علی بمیره

بهت گفته بودم برو بسه
تو زورت به قنفذ نمی‌رسه
یه جوری تو رو زد که نَفَسِ علی بگیره

از صبر شوهرت سوء‌استفاده کرد
دیدی که نقشش و آخر پیاده کرد

پشتش مغیره بود، ملعون نگاه کرد
چندتا لگد زد و کار رو تمام کرد

داری توی چشمات یه دلهره
چقدر قطره‌ی خون رُو چادره
حسینت چرا آب نمی‌خوره؟ با این‌که تشنه است

چقدر گریه کردی با پیرهنش
با پیرهنی که می‌بَرَنش
می‌بینی که رگ‌های گردنش به زیر دشنه است

هی کُند می‌بُره، لشکر کلافه شه
فکر کن سنان که هست، خولی اضافه شه
* * * *
اندران نامه که ثانی به معاویه نوشت
گفت از سوختن خانه و بنوشت سپس
 
نَفَسِ فاطمه را پسِ در بشنیدم
خواستم تا که فِتَد فاطمه دیگر ز نَفَس

حمله بردم به درِ سوخته آن‌گونه که او 
بانگ برداشت که یا فضّه به فریادم رَس 
* * * *
بگو چه‌کار کنم تا که دست و پا نزنی؟ 
بگو چه‌کار کنم آب را صدا نزنی؟ 

قبول کن که شبیه حصیر افتادی
قبول کن تَهِ گودال گیر افتادی


یه قطره خون رو چادره 
حسینت چرا آب نمی خوره 
با اینکه تشنه اس 

چقدر گریه کردی با پیرهنش 
با اپن پیرهنی که میبرنش 
با اون رگ های گردنش به زیر دشنه اس 


هی کند میبره لشکر کلافه شه 
فک کن سنان که هست خولی اضافه شه

بگو چکار کنم که دست و پا نزنی 
بگو چکار کنم که آب را صدا نزنی 

قبول کن که شبیه مسیح افتادی 
قبول کن ته گودال گیر افتادی

پربازدید ترین شعر روضه علی اکبر زادفرج شهادت‌ها پيامبر اعظم (ص)

پربازدید ترین شعر روضه شهادت‌ها پيامبر اعظم (ص)

محبوب ترین شهادت‌ها پيامبر اعظم (ص)

محبوب ترین علی اکبر زادفرج

نظرات