تصویر حاج محمود کریمی - ماجرایی است ماجرای سرت

ماجرایی است ماجرای سرت

[ حاج محمود کریمی ]
ماجرایی است ماجرای سرت 
به لبم بود روضه های سرت 

همه جا پشت نیزه ی سر تو 
دخترت رفت پا به پای سرت 

حسرت دخترت فقط این است 
سر من بود كاش جای سرت 

نیزه دار تو با همه لج كرد 
درد سر شد پدر برای سرت 

كعب نی سنگ بی هوا سیلی 
هرچه آمد سرم فدای سرت 

چه قدر مشكل است تشخیصت 
نا مرتب شده نمای سرت 

رفتی از ما جدا شدی ای وای 
سهم سر نیزه ها شدی ای وای 

جای سالم نمانده در تن من 
آه زجرآور است ماندن من 

پاره شد تا لباس من، خندید 
چه قدر بی حیاست دشمن من 

چه قدر وحشیانه می انداخت 
غل و زنجیر را به گردن من 

بازوی من شكست و بی حس شد 
مثل عمه شده شكستن من 

دل بی درد را به درد آورد 
به روی خاك ها نشستن من 

پدرم با سر آمده یعنی 
شده نزدیك وقت رفتن من 

شانه ام تیر می كشد بابا 
بار زنجیر می كشد بابا 

از روی ناقه دخترت افتاد 
مثل افتادن پرت افتاد 

سرت از روی نیزه های بلند 
تا كه افتاد خواهرت افتاد 

سر اصغر كنار ناقه ی من 
از روی نیزه با سرت افتاد 

رد یك تازیانه ی وحشی 
به سر و روی دخترت افتاد 

بی هوا تا كه زجر من را زد 
دخترت یاد مادرت افتاد 

گفتم ای شمر بشكند دستت 
چشم من تا به حنجرت افتاد 

شب آخر رسیده می دانم 
عمر من سر رسیده می دانم

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد