نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شبی کار اندوه و بالا گرفت چه بغضی آن گلو جا گرفت عجب شعلهای در دلم پا گرفت غم رهبرم، جان مارا گرفت نگاهم به خالیترین صندلیست دلم تنگ لبخند سید علیست فلک سوخت و در آتشی شعله ور اگرچه غمش داغ و زد بر جگر پر از شوک شد جانم از این خبر علم را پدر داده دست پسر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد