تصویر سید مجید بنی فاطمه - شَمَمتُ ریحَکَ مِن مرقدِک، فَجَنَّ مشامی

شَمَمتُ ریحَکَ مِن مرقدِک، فَجَنَّ مشامی

[ سید مجید بنی فاطمه ]
شَمَمتُ ریحَکَ مِن مرقدِک، فَجَنَّ مشامی
به کاظمین رسیدم برای عرض سلامی

تو آن همیشه امامی، من آن همیشه غلامم
من آن همیشه غلامم، تو آن همیشه امامی

مرا خیالِ نمازت شبی کشید به رویا
عجب رکوع و سجودی عجب قعود و قیامی

چه اشتراک قشنگی‌ست بین طوس و مزارت
که از تو و پدرت هست در دو صحن مقامی

نوشته‌اند به بابُ الرضا تمامیِ جودی
نوشته‌اند به بابُ المراد جودِ تمامی

شبی ز بختِ بلندم به خانه‌ی تو رسیدم
چه سفره‌دارِ کریمی چه سفره‌ای چه طعامی

سوال داشتم از غربتت، زمان به عقب رفت
نگاه بود جوابت، نه حرفی و نه کلامی

عجب فرازِ عجیبی عجب غروب غریبی
پس از سه روز هنوز آفتابِ بر لبِ بامی

تنت میان خرابه، دلت کجاست بمیرم
کنار حضرت سجاد در خرابه‌ی شامی

*****

در زیر آفتاب تو ماندی حسین هم
ای تشنه! دور از آب تو ماندی حسین هم
 
نزد شراب‌خوار نبودی
با طفل در بغل که گلویش بریده شد
در انتظار چاره نبودی

وقت فرود نیزه به پهلوی بی‌پناهی
بر مرکبی سوار نبودی 

*****

پیکرش تا جدا جدا می‌شد
کار زینب خدا خدا می‌شد

آیه‌ی محکم کتاب خدا
زیر خنجر هِجا هِجا می‌شد

روی آن تن که جای بوسه نداشت
زخم تازه چگونه جا می‌شد

پیرها با عصا تَهِ گودال
بر تنش می‌زدند تا می‌شد

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد