نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

شب هفتم شیر آوردن نذر اون که شیر نخورده چرا اینقدر بیقرارین بچهتون که تیر نخورده مجلس زنونه امشب روضه رو بهتر میفهمه حرف مادر عزادار رو فقط مادر میفهمه بِری از هر کی بپرسی میگه باورم نمیشه بچهی شیرخواره رو لب تشنه کشتن, مگه میشه؟ به خدا تصورش هم در ما رو میسوزونه بچه آب بخواد و بابا نتونه آب برسونه ولی کربلا چه کردند غم ما رو زنده کردند پسر از تشنگی جون داد پدر رو شرمنده کردند حرف إِنْ لَمْ تَرْحَمُوني جون آدم رو میگیره هی میگفت آبش بدید یا آبش همندید میمیره یه دفعه صدایی اومد علی اصغر یه تکون خورد خون گرفت صورت شاه رو تیر رو دید به استخون خورد اون طرف رباب تو خیمه دنبال خبر میگرده این طرف حسین با گریه هی میره، هی برمیگرده بچه رو داد دست زینب روضه رو سربسته گفته زینبم مراقبت کن یه موقع سرش نیافته نمیخوام رباب ببینه خواهرم دل بیقرارم بچهام رو محکم بگیرش تیر رو میخوام در بیارم یاد اون ساعتی افتاد که توی مدینه مردند وقتی از سینهی مادر میخ آهن درآوردند
هنوز نظری ثبت نشده