نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کجایی عبد سرگردان؟ چرا آخِر کنی از ما جدایی؟ به هر جا رفتی و خیری ندیدی دگر کِی میرسد وقت رهایی؟ به جز نیکی از این درگه چه دیدی؟ که یک شب هم نشد سوی من آیی گذشتم بارها از کردههایت تو هم گفتی که جبران مینمایی نمک خوردی، نمکدان را شکستی بیفزودی خطایی بر خطایی بیا بار دگر رُو سوی ما کن اگرچه روسیاه و بیوفایی کشم ناز تو ای عبد گریزان خودم آیم به سویت گر نیایی بریز اشک ندامت در دل شب که دل یابد ز گریه روشنایی * * * * ای از غم تو بر جگر سنگ شراره وی در همهی عمر ستم دیده دوباره سنگینیِ اندوه تو از کوه فزونتر غمهای فراوان تو بیرون ز شماره فوجی پیِ آزار دلت دست گشودند قومی ز دفاع تو گرفتن کناره سوزد جگرم بر تو که با پای پیاده همراه عدو رفتی و او بود سواره تو آیهی تطهیری و دشمن به چه جرئت با جام میِ خود به سویت کرده اشاره * * * * در روایات ما چنین نقل است: که تو را بردهاند بزم شراب شکر با تو نبرده در این بزم نه رقیه، نه زینب و نه رباب شکر حق در میان مردم شهر حرمت خانوادهات نشکست طفل ششماههات نشد پرپر یا که شمری به سینهات ننشت ساربانی نبُرد از دستت کسی انگشتری نبُرد آقا سر تو روی نیزهها که نرفت خیزران بر لبت نخورد آقا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد