دگر برچهره ماهت قمر بودن نمی‌آید

دگر برچهره ماهت قمر بودن نمی‌آید

[ سیدمهدی حسینی ]
دگر بر چهره‌ی ماهت قمر بودن نمی‌آید
به من انگار باباجان پدر بودن نمی‌آید

خیالش هم نمی‌کردم که از تو اینقدر ریزد
به قد و قامت تو مختصر بودن نمی‌آید

صدایت سوی چشمم بُرد و به زین  زمین خوردم
که بر این پیر تنها بی‌پسر بودن نمی‌آید

تو را این سو و آن سو باد دارد می‌برد با خود
عزیز من به تو مانند پر بودن نمی‌آید

برای اولین بار است می‌خندند بر بابا
به من در پیش لشکر خون جگر بودن نمی‌آید

مرا عباس آورد و مرا زینب به خیمه برد
به بابای غریبت درد سر بودن نمی‌آید

بمان ای غیرتی اینجا که بر ناموس این خیمه
میان قاتلانت در به در بودن نمی‌آید

عصایم شانه‌ات بود و عصایم بر زمین افتاد
به این دست شکسته بال و پر بودن نمی‌آید

خدایا زحمت من را چه بد پاشیده‌اند از هم
به تو اصلاً به زیر دشنه و تیغ و تبر بودن نمی‌آید

تو را باید که از دست سپاهی جمع سازم آه
ز من دنبال تیغ صد نفر بودن نمی‌آید

سرت را خوب شد نگذاشتم با نیزه بردارند
به ما در بین‌شان دنبال سر بودن نمی‌آید
به من انگار باباجان پدر بودن نمی‌آید

نظرات