نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دوای درد بیتابی در این زندان به جز تب نیست کسی بین غل و زنجیر مثل من معذّب نیست (توان نداشت دگر آب را صدا بزند چگونه با عل و زنجیر دست و پا بزند) کسی غیر از دو زندانبان سراغ از من نمیگیرد میان آسمانم هیچ ماهی نیست، کوکب نیست غروبی گریه میکردم به یاد دخترم بودم اگر نامه ندادم غیر خون اینجا مُرَکَّب نیست تن زخمی، دلِ مضطر، غل و زنجیر، جای تنگ (مثل گودال دچار کمی جا شده بود فرقش این بود فقط،سایهی بالا سر داشت یک نفر کشته شد و هفت کفن آوردند پاره میشد کفنی یک کفن... درست وقت غذا تازیانه میآمد به دیده بوسی بازو و شانه میآمد) تن زخمی، دلِ مضطر، غل و زنجیر، جای تنگ همه اینها به جای خود، نگهبان هم مودّب نیست خلاصه اینکه این شبها نگهبان بدی دارم که حتّی دست بردار از سر من نیمهی شب نیست زمین خوردم، لگد خوردم، دمادم خون دل خوردم ولی این چهارده سالم چنان یک روز زینب نیست نگهبان زد مرا امّا نگهبان داشت ناموسم زنی از خاندانم پا برهنه پشت مَرکب نیست (بیهوده زیر منّت مرهم نمیروم این پا برای دختر تو پا نمیشود کار از حنا و شانه کشیدن گذشته است مویی که سوخته گره اش وا نمیشود)
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد