نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

در سماوات بانگ غم دادند بیکسی را دوباره سَم دادند چه غریبی که دور از وطن است پارهی قلب جمع پنج تن است زهر را خورده است پا شده است چقدر شکل مجتبی شده است مثل زهرا خورده بر مسمار دست خود را گرفته بر دیوار وسط راه میخورَد به زمین گاه و بیگاه میخورد به زمین میرود حجره دست و پا بزند صورتش را به خاکها بزند باز هم شکر پیرهن داری چندتا چندتا کفن داری دخترش در حصار آتش نیست نظری سمت خواهرانش نیست خاتمش دست ساربانی نیست دست مأمون که خیزرانی نیست پسرش را ندیده روی عبا قطعه قطعه نچیده روی عبا
هنوز نظری ثبت نشده