نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در اوج اوج اوج باور در آسمانی که، مرغ خیال هیچ انسانی نمیزد پر قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی خوب میتابید آن نور، آن نور، آن نور، زهرا بود در خانهی لاهوت تخت طلایی بود بر روی آن تخت طلا حوریهای در جسم انسان بود یک تاج و گردنبند، دو گوشواره داشت آن حور، آن حور، آن حور، زهرا بود ای حور، ای مادر هرچه کرامت در روایت از شما گفتند هم واقعیت بود هم کاملا عین حقیقت بود آری کلاماتی لطیف و شاعرانه با هر کدامش مینویسم باز باران با ترانه شب زندهدارِ خانهی توحید روی قنوت تو قنات زندگی جاریست و در نگاه گریه دارت پای سجاده آبشار بندگی جاریست دنیا به دور آسیاب خانهات هر روز میگردد پس گردش دنیا به دست توست در خش خش جارو کشیدنهات فریاد سبحان الله از گرد و غبار خانه میآید ای خانه دارِ خانهی حیدر میخواستی بار خجالت را برداری از شانه اما حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را عطر محبت میوزید از ربناهایت آنجا که در پروانگیهایت بال و پرت میسوخت من را به اسم کوچکم هرشب دعا کردی ممنون از اینکه مادری کردی این بچهی بی دست و پارا هم بهر حسین خود سوا کردی ای مادر کرببلا قبل از حسینت تو دستگیر مردم بی دست و پا بودی من دست و پا گم کرده بودم در گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را برگ خزان بودم، بی وزن بودم باد هرجایی مرا میبرد اما تو راهم نشان دادی ای بی نشانم دور و بر سجادهی تو درگیر بازیهای دورانم اما بدان مادر من هرکه باشم دوستت دارم ای مادر آیینه و آب با اینکه حق ماست مارا به دست آتش روز جزا نسپار ما از صراط، از آن پل باریک میترسیم ای نور ما از قبر آن خانهی تاریک میترسیم ما رو سیاهانیم، اما برای درد و داغت مانند بچههای مادر داده از دست گریانیم ما با دو آقازادهی تو، کشته شدیم آن روز آن روز دوشنبه، بین در و دیوار پیش نگاه آنهمه همه همسایهی بی عار آتش زبانه میزد و محکم بر در لگد میزد سر دستهی اشرار اینجا چه خبره، غوغای محشره کی پشت این دره، انگار که مادره فضه برو ببین، اینی که خورد زمین هستیِ حیدره، انگار که مادره آه مادر... میخ در این خانه بودنم سعادت بود ای کاش یک ذره خجالت بود، در سرخی مسمار افتاد بار شیشه پشت در مردم ولی انگار نه انگار فضه بیا افتاد زهرا اما نه انگاری گذشته کار از کار افتاد رد چکمهی اشرار بر روی آن چادر آن چادر پر زخم وصله دار زهرا ولی پای علی از پا نیفتاد محکم گرفته بود حیدر را اما غلاف از حرص میکوبید میگفت دست از مرتضی بردار از فاطمه اصرار از آن چهل ضربه غلاف اصرار آخر هم از اجبار، زهرا رهایش کرد فضه بدو که فاطمه غش کرد اینجا به دنبال علی زهرا افتاد از پا در کربلا زینب بین حرامیها دست از حسینش برنمیدارد فریاد میزد شمر پاشو از روی سینه شد ضربهای اول، کند است خنجر درد دارد زینب ولی سردرد دارد شد ضربهی دوم سر میرود تا یک خراش ریز بردارد زینب خودش را زد حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد در ضربهی سوم، خون از گلویش مثل فواره مییاید و دیگر ندارد رنگ رخساره ضربه چهارم شد، معلوم شد رگها با ضربهای پنجم نفس رو زد به روی خاک گرد و غبار و خس خس حلق مبارک رفت تا افلاک ضرب ششم را زد، هشتمی را زد **** یکی بود و یکی نبود قصه میخونم صدام مثل دلت گرفته مهربونم میخوام پاشم، دورت بگردم نمیتونم از روزی که قصه به در رسید عمر کمه، زهرا به سر رسید (آتیش این در به جگر رسید)۲ بند اومده، دیگه زبون در و دیوار زل میزنم، حالا به خونِ در و دیوار پر پر شده یاسم میون در و دیوار نمیدونم خم شده در چرا تورو زدن چهل نفر چرا چجور زدن مرده پسر چرا ریختن تو خونه بیاجازه منو ببخشید که روضه بازه میچکه از مسمار خونِ تازه منو ببخشید که روضه بازه ای کاش اون در، سمت دیوار نمیرفت ای کاش آتیش، سمت مسمار نمیرفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد