تصویر سید مصطفی میرداماد - تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری

تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری

[ سید مصطفی میرداماد ]
تو خواستی کمی ز کار عشق سردرآوری
و از نهال قامت خودت ثمر درآوری

امانتی به مادر تو داده بود مجتبی
سپرده است نامه را دم سفر درآوری

همین که از عموی خود گرفتی اذن رزم را
نمانده بود اندکی ز شوق پردرآوری 

سر نترس داری و پدربزرگ تو علی است
عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری

رجز بخوان و خاندان خویش را به رخ بکش
که کفر این سپاه کفر بیشتر درآوری

نداشت قلعه کربلا وگرنه که برای تو
نداشت کار ز چارچوب در درآوری

تا لاله‌گون شود کفنم بیشتر زدند
از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجز مشکلی نبود
گفتم که زاده‌ی حسنم بیشتر زدند

حسین ...

تشنه کشتنت
با تیر و با شمشیر و دشنه کشتنت
زخمی کشتنت
دیدم تو اوج بی‌رحمی کشتنت
درهم کشتنت
واسه‌ی چند دینار درهم کشتنت
مضطر کشتنت
دیدم پیش چشم مادر کشتنت
راحت کشتنت
یه عده هم واسه غارت کشتنت

حسین ...

زنده کشتنت
با قتل صبر و ...

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد