
تشنهکام از حرم میرسد عبدالله یا حسن میآید جانب ثارالله میرسد از خیمه با صدای گریه نوگل باغ حرم نِی به دستش شمشیر تا رساند یاری بر اباعبدالله روز اول به عمو چشم خود وا کرده با صدای حسین یاد بابا کرده دست در دست عمو بوده از اولِ عمر یادگاریِ حسن به سر دوش عمو هر زمان خوابیده سر خود بنهاده روی آغوش عمو هر زمان خندیده با تبسّمهایش شده مدهوش عمو هر زمان دیدهی او اشک باران شده است غصّهها غمها را گفته در گوش عمو اشک او اشک عمو، درد او درد عمو عشق او عشق عمو، حزن او حزن عمو نوش او نوش عمو حال بنگر که چنین میرسد از خیمه با صدای گریه نوگل باغ حرم نِی به دستش شمشیر تا رساند یاری بر اباعبدالله صبح عاشورا گفت شاهِ دین با زینب که مباد عبدالله سوی میدان آید گر بیاید وسطِ خیل شمشیرزنان به لبم جان آمد گر که من افتادم به روی خاک مباد یادگار حسنم فکر یاری بکند بیقراری بکند سوی میدان بدود تا که کاری بکند دست او را بگیر به سوی خیمه ببَر من ندارم طاقت تا که شرمنده شوم پیش روی حسنم چشم او را بگیر که مبادا بیند من به روی زمین زیر شمشیرِ کین دست و پایی بزنم ساعتی نگذشته ناگهان از سر زین شاه افتاد زمین طفل دست از عمّه به در آورد و دوید تا کند یاریِ آن دلبر سِدرهنشین دید در لُجّهی خون شاه دین افتاده بیشمار است به تن زخمهای بدنش هر کسی دور عمو تیغ در دستانش تیر در چلّهی کین نیزه در آمد و شد سنگها گشته رها زیر آن بارش سنگ روی زانوی عمو گشت آرام ولی سیل خون میآید از سر و روی عمو شده خاکآلوده تار گیسوی عمو پاره از سنگ شده طاق اَبروی عمو تیغ بشکافته است دست و بازوی عمو نیزهای رفته فرو تا به پهلوی عمو