نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تا که افتادی زمین در بین صحرا چندبار بر زمین افتادهام تا پیشت اینجا چندبار عاقبت بابا صدایم کردی امّا یک نفس کاش میشد که بگویی باز بابا چندبار گَرد و خاکی بود، در پیش نگاهم گم شدی رفتهام دنبال تو انگار هر جا چندبار گفتم: ای مردم یتیمِ ماست، سنگت هم زدند هلهله کردند هنگام تماشا چندبار یا کنار اکبرم یا پیش تو یا در حرم آه خندیدند بر غمهایم اینها چندبار هر چه زینب داد دلداری، ولی سودی نداشت نجمه از خیمه برون آمد خدایا چندبار پای هر زخمی که میخوردی، حسن میگفت: وای بر سر تو آمده امروز زهرا چندبار نیزهها از زین بلندت کردهاند، انداختند از همان بالا زمین، یکبار نه، تا چندبار کاش میشد که نقابت را نمیانداختی نعلها چشمت زدند ای رویزیبا چندبار تازه فهمیدم که در شنها فرو رفتی چرا اسبها از روی تو رفتند امّا چندبار
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد