نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تا به رُخ بنشست گَردِ مَقدم آن نازنینم آسمان برخاست کَز همت کند مُهرِ جبینم شمع سوزانی که روشن کردهام در بزم جانان آب گشته، سوخته با نغمههای آتشینم روز و شب این آرزو دارم که در دست محبت دانهی عشقی بکارم، خوشهی وصلی بچینم چشم دل بگشودم و دیدم که عالَم را سراسر تیرهتر از شب به سانِ صبح روز واپسینم جنگها، انسانکُشیها، قتل و غارتها، ستمها کرده دل را قُلزم خون، همچو دامانِ زمین آهِ مادرها که فرزندانشان از دست رفته گاه آید از یسار، گاه آید از یمینم غرش تانک و مسلسلها و توپ و بمب و موشک میرسد بر گوش هر دَم با صدای سهمگینم با دلی خون داشت هر کس انتظار مصلحی را همچو من کَز اشک خونین شسته دائم آستینم آن یکی میگفت موسی مصلح دنیاست، آری دیگری میگفت: کو آن عیسی گردون نشینم وان دگر میخواند بودا را به سوز و شور دیگر دیگری میگفت: کو آن رهبرِ صلحآفرینم من نه عیسی و نه موسی و نه بودا بود فکرم خواستم تا رهبری بالاتر از آن برگزینم راه با پای ولایت بردم از گردابِ حیرت در کنار ساحل قُربِ خداوند مبینم چشم دل بگشودم و دیدم مبارک خیمهای را نایِ وصل انداخت از هر تار و پود او طنینم نورها زان خیمه میتابید و من با خویش گفتم یار در پیش من و من با غم هجران عجینم دامن آن خیمه را بالا زدم با دست حیرت چشم سر بستم، مگر با چشم دل او را ببینم ناگهان دیدم جمالی را که تا صبح قیامت هم زِ وصفش عاجز و هم از نگاهش شرمگینم غرق حیرت گشتم و گفتم خدایا صورت است این یا که صورتآفرین دل بُرده از کف این چنینم گِرد ماهِ عارضش گردیدم و گفتم: که هستی؟ ای اسیرِ تارِ زلفت گشته هوش و عقل و دینم گفت: من فرزند زهرا، مهدی صاحبزمانم نور چشمِ عسکری، نجل امیرالمؤمنینم من زِ مادر، افتخار نسلِ شمعون الصفایم وَز پدر باشد نسب از شخص ختمالمرسلینم یوسف مصر وجودم، زیببخشِ هست و بودم گفته در قرآن درودم، ذاتِ ربُّالعالمینم جسمها را جان فزاید، روحها را روح بخشد میخورد بر هم چو لبهای مسیحا آفرینم حجتم، بابُ المرادم، مهدیام، خیرُ العبادم عقل را عینالحیاتم، عشق را حقُّالیقینم گوهر مکنون حق از سیزده دریای وحیام بلکه خود دریای فیض سیزده دُرّ ثمینم رهنمای موسیِ عمران به نیل و طورِ سینا مقتدای عیسیِ مریمِ به چرخ چارمینم صولت شیر خدا پیداست در ماهِ جمالم نور ختمالانبیا میتاید از مِهرِ جبینم انتقام خون مظلومان به تیغ ذوالفقارم اقتدار قادر منّان به عزم راستینم اشک زهرا از سپهر دیدهام ریزد چو باران داغ محسن مانده چون آتش به قلبِ نازنینم گَه مدینه، گَه نجف، گَه کربلا، گَه کاظمینم گَه خراسان، گَه به قم گریان به آلِ طاهرینم گَه برای عمهام زینب برآرم ناله از دل گَه به یاد گردن مجروح زینالعابدینم شب که تاریک است و قبر فاطمه زائر ندارد من کنار تربتِ گمگشتهی او مینشینم ای خوش آن روزی که بهر دوستانم رخ نمایم من که چون یوسف به چاه غیبت کبری مکینم قرنها بگذشته باشد، اشک تنهایی به چشمم من که عالَم چون سلیمان است در تحت نگینم چون برای انتقام خون زهرا تیغ گیرم دوست دارم روی سیلی خوردهی او را ببینم دوست دارم خون نحس قاتلان جد خود را آنقدر ریزم که دریا بگذرد از صدر زینم دوست دارم آن که سیلی زد به رخسار سکینه بازویش از تن جدا گردد به تیغ آهنینم دوست دارم تا رَوَم از شامیانِ دون بپرسم کز چه رو بستند دست عمهی زار و حزینم دوست دارم گرد قبر مخفی اصغر بگردم اشک ریزم در عزای آن عموی نازنینم دوست دارم تا که در پایینِ پای قبر جدّم خم شوم گُلبوسه از قبر علیاکبر بچینم تا شود نزدیک میثم روز موعود ظهورم کن دعا با شیعیان بر درگه حیّ مُبینم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد