
آهِ سینهسوزی از قلب من برآید هر دَم هزار نوبت، جانم زِ تن برآید بس کوه غصّه بردم، بس خونِ دل که خوردم پیوسته از لبم جان، جای سخن برآید از بس که یارِ جانی، آتش زده به جانم ترسم که جای آهم، دود از دهن برآید از بیوفاییِ یار، این بود قسمت من من گریهکُن بمیرم، او خندهزن برآید دیگر نمانده هیچم، تا کِی به خود بپیچم؟ ای مرگ همّتی کن، تا جان زِ تن برآید امروز بین حجره، فردا کنار کوچه فریاد غربتِ من از این بدن برآید نیکوست زهر دشمن، در راه دوست کز من هم ساختن به آتش، هم سوختن برآید از بس که رفتم از تاب، بس که گشتهام آب فریادِ آه آهم از پیروهن برآید جا دارد از غمِ من، هنگام دفن این تن خون در لحد بجوشد، اشک از کفن برآید