به زانو میرسم پیشت نفس دیگر نمیآید خودت را بر عبایم ریز از من بر نمیآید تو را گم کردهام این راه را حتی رکابم را بابای تو بودن به من دیگر نمیآید جوانم دست و پا میزد جوان هاشان مرا دیدند چه کردند این مسلمان ها که از کافر بر نمیآید تو را روی عبایم با مصیبت جمع کردم وای علی اکبرم یارم به این اکبر نمیآید تو داری میدهی جان و تماشا میکنم ای وای پدر هستم کاری ز دستم بر نمیآید سر انگشت هایم را فرو در حنجرت کردم چرا این تیغ مانده در گلویت در نمیآید عزای بردن تو بود بابا هم اضافه شد به خیمه بردن ماها به این خواهر نمیآید همین که کوچه وا کردند فهمیدم از این اوضاع علی زندهای بیرون از این معبر نمیآید کمی از پاره هایت گم شده از وسعت صحرا تو را پاشیده صد لشگر به یک لشگر نمیآید اگر بیرون کشم این تیغ را میپاشی از هم تنی که دوخته نیزه به یک پیکر نمیآید از این سو نیزه خوردی و از آن سو نیزه بیرون زد از این سو در نمیآید از آن سو ...