نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

به دبال تو من صدبار افتادم زِ پا اکبر به چشم خویش دیدم جان من میشد جدا اکبر به زانو میکشیدم خویش را از خیمه تا مقتل ندارم تاب، یاری کن که برخیزم زِ جا اکبر بیا برخیز از جا تا نبیند خصم جان دادی که دیگر قطع گردد بین لشکر خندهها اکبر به آرامی تنت را در برم گیرم که میترسم جدا سازم به دست خویش هر عضو تو را اکبر
هنوز نظری ثبت نشده