نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بعد پنجاه و چند سال این بار از دل خود كشید آهی سرد حلقه زد اشك با برادر گفت پسر مادرم بیا برگرد بوی دلشوره می دهد اینجا بوی غم بوی درد بوی بلا نفسی صبر كن چه می شنوم ماریه غاضریه كرب و بلا هیچ كس روی سیل ویرانگر خانة خویش را نمی سازد به مدینه ببر مرا با خود خاك اینجا به ما نمی سازد چادرم را گرفته ام از ترس تن طفلان خرد می لرزد از همان لحظه ای كه دختركت نیزه هارا شمرد می لرزد گله دارم گله ولی آرام پچه را تازه شیر داده رباب باز هم گریه اش بلند شده چه شده زود می پرد از خواب خنده های بلند آن لشگر حال زن ها كلافه ام كرده خوب شد خواهرت از آن اول چند معجر اضافه آورده دو گره می زنیم از امروز زیر معجر خدا به خیر كند آن همه پنجه آن همه تركه چند دختر خدا به خیر كند ساربان پیش خود نشان داده روی انگشت تو نگینش را صدقه می دهم برای سرت خولی آورده خورجینش را خبرم داد كوفه شمر آنجا حرف هایی به نیزه داران زد لبه ی تیغ های تیرش را حرمله چند دفعه سوهان زد به خیالم ز كوفه آمده اند لات هایی كه دستچین شده اند چشم هایی كه خیره سر هستند هرزه هایی ... كاش می شد بمیرم از حالا كه نبینم سرت شلوغ شده بنگرم از میان نامحرم كه سر پیكرت شلوغ شده تل خاكی و گودی گودال حرف های مرا تو كامل كن یا كه فكری به حال خواهر كن یا نگاهی به آن اراذل كن چند روزی دگر درآن گودال وقت تعبیر حرف هایش شد خواست با خواهرش وداع كند لطمه ای مانع صدایش شد هرچه او بیشتر نفس میزد بیشتر می زدند زینب را تیغشان مانده بود در گودال با سپر می زدند زینب را چادرش زیر پای او پیچید بین نامحرمان زمین افتاد از سر تل خاك تا گودال با كمر می زدند زینب را یك نفر مانده بود در گودال صدنفر می زدند زینب را سر شب كودكان كه خوابیدند تا سحر می زدند زینب را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد