تصویر حنیف طاهری - باران گفت عطر تو آمد

باران گفت عطر تو آمد

[ حنیف طاهری ]
باران گرفت، عطر تو آمد شدم دچار
ای آخرین مقدمه‌ی مقدم بهار

معشوق بی بدیل حجازی عراقی‌ام
ای جای خالی تو در اشعارم آشکار
ابروی تو صلاح و نگاه تو عسکر است
این نام مطلق است و تو داری در انحصار

ای نامت استعاره‌ی خوبی برای حُسن
تنها جناس تام حسن بیت هشت و چار

قرآن خاک خورده، در آغوش طاقچه
ای مرجع غریب روایات بی‌شمار

باید که عمر خضر، خدا قسمتم کند
وصف تو را مگر بنویسم به اختصار

پیداست در مُجلد پنجاه و دومین
با تو به وجد امده علامه در بِهار

کعبه بدون حج تو، بت‌خانه می‌شود
کعبه خود را کشانده است به سوی تو بی‌قرار

در حصر ابر تیره نمی‌ماند آفتاب 
بیرون زده است نور تو از پنجه‌ی حصار

اسلام این درخت تنومند تا هنوز
با جوهر دوات تو مانده است ماندگار

صبر و سکوت و صلح و خروج و دعا و علم
در نامه‌های تو همه اینهاست اشکار

ای اخرین امام که دنیا به چشم دید
سهم نگاه ما شده بعد از تو انتظار

پنداشتند ادامه ندارید بی خبر
از اینکه خدا هدیه داده یار را به یار

آن جا که معجزات رسولان نوشته شد
گفتند امید از تو بماند به یادگار

فرزند توست آن که برای رسیدنش
لب باز کرده قلب ترک خورده‌ی انار

با او دوباره سبز شود چوب‌های خشک
حتی اگر تبر شده باشند یا سه‌تار

دنیا غلاف می‌کند آشوب جنگ را
بیرون می‌آید از دل تاریخ، ذولفقار

بر گُرده‌ی چموش زمین می‌نهد یراق
می‌گیرد او انان جهان را به اقتدار

فرزند توست آنکه برون می‌کشد برون
از حلق فربه‌های جهان، نان شُبهه دار

از منبر مجلل دین، چارپایه‌ای
ز حلقه‌ی عقال، بسازد طناب دار

دین این لباس مندرس پاره پاره را
با ذوق خویش می‌کند او باز نو نوار

با گوشه‌ی عبای خودش می‌زداید از
پیشانی چروک فرو دستها غبار

هر کس که کاخ ساخت از استخوان فقر
ان سقف را به روی سرش می‌کند هوار

بهرام‌ها شوند یکایک اسیر گور
زهاک‌ها شوند دمادم اسیر مار

بی او هنوز کار زمین لنگ می‌زند
خار از میان پیاده و تیمورها سوار

بی او غمارخانه شده مسجدالحرام 
دنیا شده است مُهره‌ی لیلاج روزگار

غرق زمانه‌ایم بگو کشتی‌اش کجاست
جوشیده از تنور کهن، سال آبشار

امروز اگرچه کارد رسیده به استخوان
ما زنده‌ایم زنده به فردا امیدوار

مکیال باز بود و مرا خواب یار برد
شاید میان خواب بیایم سر قرار

صبح علی الطلوع که از کوچه رد شدم
می‌گفت از عبور تو گنجشک با چنار

هر چه قدرت بر تو پوشالی
کی ز پی اقتدار می‌آیی

ای جان جهان جهان جان ادرکنی
قیوم زمین و آسمان ادرکنی

احیاگر صد دم مسیحا القوس
یا مهدی صاحب الزمان ادرکنی

یا صاحب الزمان...

ای سوخته‌ترین بدن زیر افتاب
بر زخم تاپل بدنت گریه می‌کنم

گاهی شبیه روز دهم سرخ می‌شوم
بر لحظه‌ی به نی شدنت گریه می‌کنم

حسین

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد