نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گفته بودی زمان پیری ما آب هم در دلم تکان نخورد تا تو هستی و تا عمویت هست باد حتّی به دختران نخورد خواستم روی پای خود برخیزم باز هم با سرم زمین خوردم کمرم را بگیر، مانندِ چادر مادرم زمین خوردم زره و خُود و زین و تیغت را زیر پای سپاه میبینم چقدر چهرهات عوض شده است نکند اشتباه میبینم همه تقصیر توست، سمتِ حرم کِل کشیدند و بعد خندیدند بعدِ پنجاه و چند سال اینجا عاقبت قدّ عمّه را دیدند ***** لشکر کوفه و شام ایستاده به تماشای شَه و شهزاده شَه روی نعش پسر افتاده همه گفتند حسین جان داده حسین...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد