نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

ای فدای تو جِن و روح و بشر وی اسیر تو این همه یکسر خانۀ جان بدون تو ویران با تو ویرانه کاخی از مرمر بس که گیراست چشم نافذ تو نمیافتد گدای تو زِ نظر وقت کوبیدنِ سرای تو شب گاه حاجت گرفتن تو سحر چون تویی اول تمام رسل آدم بوالبشر شود آخر الغرض مصطفی نگو غوغا الغرض مصطفی نگو محشر کرده موسی به مِدحَتِ تو قیام بسته عیسی به خدمت تو کمر دست بوسِ تو سینۀ محراب پای بوس تو پلۀ منبر جای دارد که تو را جامه دَرند کاروانی زِ یوسف و زِ پدر مادرت در عفاف آمنه نام بانویی چون خدیجهات همسر همچو حیدر برای تو داماد همچو زهرا برای تو دختر یکی از چاکران تو همزه یکی از مخلصان تو جعفر نوهات همچو زینب کبری هم نتیجه چنان علی اکبر هر که را سوختی شود سلمان آنکه آموختی شود بوذر مَثَل تو به ماسوا سلطان مَثَل ماسوا به تو نوکر شیعیان تو از طلا هستند مرتضی و تو در مَثَل زَرگر آهن از لطف تو شود چون موم بَهر داود، پیرِ آهنگر مِهر در حجرۀ تو مستأجر هم رهین سراچه ی تو قمر کمی از پهنۀ دلت مغرب گوشه ای از سرای تو خاور هر که گوید که نیستی تو خدا به همان رَب نمیکنم باوَر ای که گفتی به امّت خویش زیر این آسمان پهناور بعد من حُرمتش نگه دارید مصطفی باشد و همین دختر آب غسلت هنوز جاری بود که به باب لله اوفِتاد شرر نعش پیغمبری به روی زمین بین دیوار و در گُلی اطهر چارهای نیست جز شکسته شدن گیر کرده پَرش به تختۀ دَر دختری داد میزند بابا دختری داد میزند مادر فاطمه را زدند علی افتاد وای از خجالت شوهر داستان شب مدینه شده دست و پای برهنۀ حیدر ***
هنوز نظری ثبت نشده