نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

از قصر او بیرون زد عبا روی سرش بود در احتضار انگار جسم مضطرش بود دور و برش گریه کنى اصلاً نیامد اى کاش پیش این برادر خواهرش بود از بس زمین افتاد و از بس غَلت مىخورد وقت گذر خاکىِ خاکى پیکرش بود دستش به پهلو بود و مشکل راه میرفت خیلى در این ساعات یاد مادرش بود با اینکه دربِ حجرهاش را بست اباصلت اما جوادش آمد و دور و برش بود شکر خدا سر روى دامان پسر داشت وقت سفر گریان جدّ اطهرش بود وقتى حسین از روى اسب افتاد بر خاک وقتى که با زانو کنار اکبرش بود در بین مقتل یک على افتاد اما حالا صد و ده تا على دور و برش بود زینب براى بردن آقا به خیمه آنچه به دردش خورد حرف معجرش بود
هنوز نظری ثبت نشده