نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

از دلم زنجیر عشق این و آن را باز کن من به پایان آمده کارم خودت آغاز کن شوق وصل تو مرا کشته است بس کن ای حبیب با دلم بازی نکن انقدر، در را باز کن بی نیاز مطلقی امّا ز باب عاشقی گفتهای من میخرم بنده برایم ناز کن من صدایم در نمیآید خجالت میکشم در مناجاتت مرا داوود خوش آواز کن هر شبم بی ذکر و یادت طی شد و عمرم گذشت تو بیا و امشبم را یک شب ممتاز کن من جوانی کردهام آخر سرم خورده به سنگ با دو دست رحمتت قدری سرم را ناز کن معجزه میخواهد آخر این دل آلودهام با ولای مرتضی در سینهام اعجاز کن یا قدیم المَنِّ و الرَّحمة بِمولانا الحسین جلوهی رحمانیات را باز هم ابراز کن سینهزن گیرم که بالت را شکسته معصیت یک حسین امشب بگو تا کربلا پرواز کن فاطمه روضه گرفته ای خدا لطفی کن و بهر یاری کردنش چشم مرا سرباز کن سنگ هم خوردی عزیزم پیرهن بالا نزن چارهای بر تیر آن ملعون تیرانداز کن دست بافم را به غارت بردهاند ای بی کفن چادر من را بگیر و زود روانداز کن
هنوز نظری ثبت نشده