نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای ماهم باب الحوائج اصغر شش ماهه اما امیر لشکر قنداقت حبل المتین محشر کوچک ولی در اوج کمالی بر دوش بابا مثل مدالی دریا محتاج تو گریه امواج تو میدان معراج تو جانم اصغر مدد بند دوم شب هفتم میخونم پایین پات لالایی من پایبن اما تو اون بالایی رو نیزه پشت سر بابایی انگار نه انگار حنجر نبوده بعد از سه شعبه چشمات کبوده مادر آروم بخواب دیگه آزاده آب مونده حیرون رباب با این سن کرب و بلا رو دیدی با این سر سرنیزه هارو دیدی رفتی شام طشت طلا رو دیدی دیدم میبردش گهواره تو بعدش شدم من آواره تو گفتم با نیزه دار از حلقش بی شمار کمتر نیزه در آر سبک علی جباری
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد