یک عَلَم بی صاحب افتاده است، چشمش اما رو به صحراهاست
حسین دارندپسندیدن0
بازدید1K
یک عَلَم بی صاحب افتاده است، چشمش اما رو به صحراهاست
گفت : اینک میرسد مردی، کاین عَلَم بر دوش او زیباست
شانههای حیرتش لرزید، اشکِ خود را در عَلَم پیچید
گفت با خود: کیست او کاینجا، نیست اما مثل ما با ماست
آسمان، دستی تکان میداد، ماه، چیزی را نشان میداد
ناگهان فریاد زد ای عشق! گَرد مردی از کران پیداست
گفت: میآید ولی بی سر، برنشسته آهنین پیکر
گفت: آری، کار عشق است این، او سرش از پیشتر اینجاست
گفت: در چشمم نه یک مرد است، آسمان انگار گل کرده است
کهکشان در کهکشان موج است، مثل خورشید آسمان پیماست
وقتی آمد، عطر گندم داشت، کوفه کوفه زخم مردم داشت
عشق، زیر لب به سرخی گفت: آری، آری! او «حبیب» ماست
شیهۀ اسبی ترنّم شد، در غباری ناگهان گم شد
یک صدا از پشت سر میگفت: «گَرد او آیینۀ فرداست»