یک شب دلم بهانه کرب و بلا گرفت
سجّاد شاکریپسندیدن0
بازدید1K
یک شب دلم بهانه کرب و بلا گرفت
قلبم شکست و دور و برش را خدا گرفت
پس پا شدم به نیت روضه، که ناگهان
دیدم بهشت آمد و دست مرا گرفت
ای زائری که میروی، آهستهتر برو!
شوق غم حسین، مرا هم فرا گرفت
اذن دخول خواندم و وارد شدم ولی
دیدم بهشت، گوشهای ازعرش جا گرفت
در مجلسی که جای رسولان وحی بود
هر کس نشست خلوت غار حرا گرفت
روضه شروع شد؛ همۀ عرش گریه کرد
حتی خدا دلش زغم کربلا گرفت
بالای عرش منبری از نور چیده شد
اقراء؛ که هر که خواند دلش ارتقا گرفت
از بین شاعران درش، محتشم که خواند
از دستهای سبز پیمبر عبا گرفت
شاعر نوشت بیتی و از دست مادری
یک شب برای هیئت خود کربلا گرفت
آن سر که روی دامن معراج جای داشت
آخر چه شد که جا به سر نیزهها گرفت