یوسف مصر تو رادید و دلش آب افتاد
جعفر ابوالفتحیپسندیدن0
بازدید4
یوسف مصر تو رادید و دلش آب افتاد در پی تو به پس پردهی محراب افتاد تا به سرسلسلهی عشق نظر افکندی از همان دم به زمین پرتوی مهتاب افتاد پیچش موی تو در پهنهی چشمانم رفت تا دلم آمد و در پنجه قلاب افتاد تا به قند لب خود شهرهی شهرم کردی می ز چشم و دل هر دیدهی عناب افتاد تیغ مژگان حسین است به دستان حسن شکر و صد شکر دلم دست دو قصاب افتاد تو چه کردی که شدم مست می سجاده ظلم یا مهر چرا چشم من از خواب افتاد