گفت رفتم به عالمی دیگر
جواد کریم زادهپسندیدن0
بازدید8
گفت رفتم به عالمی دیگر پیر فرزانهای به وقت سحر بود آن لحظه ذکر روی لبم نام قهار قادر داور گویی آن دم مرا مکاشفهای آمد از بخت خوش چنین به نظر باغ زیبا و با صفایی بود پر ز اشجار سبز و خوش منظر می وزید عطر گل به جای نسیم که نبوده ز بوی آن خوش تر رودهایی روان و بس زیبا آبشاری بلند و زیباتر در میان، کاخ با شکوهی بود سنگ هایش زمرد و دُر و زر دیدم آن جا شهی نشسته به تخت وز ملائک به گرد او مهتر داشت عِمامهای به سر گفتم کیست این پادشاه تاج به سر هاتفی با ندای زیبا گفت این شهنشاه هست پیغمبر شال سبزی عیان به دور ڪمر بر سرِ دوش عبا، قبا در بر و جمالی که خواند در وصفش سعدی آن شاعر سخن گستر مه فرو ماند از جمال نکوش در برش سرو خم نموده کمر گفتمش کیستند در بر او گفت زهرا و دیگری حیدر گفتم آن نازنین تران گفتا او شُبیر است و دیگری شَبَّر از سر لطف کردگار ودود دیدم انوار چارده سرور کز سر دست بوسی ایشان آمده خیل انبیا یک سر یکصد و بیست و چار هزار نبی صف به صف در کف همه ساغر گفتم این نهر پاک و زیبا چیست گفت این جاست چشمهی کوثر ساقی انبیا و خیل ملک گشته جبریل و می زند شهپر گفتم این شور و شادمانی چیست چیست این نورهای بس انور راستی کیست او که شادتر است گفت علی بن موسی جعفر سرِّ انوار پاک و نورانی گویمت آن چه دیدهای به بصر از سر لطف حق رضا امشب میشود او پدر به وقت سحر حال همراه ما بیا بنشین بین طلوع ستاره ای دیگر از شعف شد وجود من مشعوف منتظر مانده ام شود چه خبر ناگهان جبرئیل داد ندا مژده آمد ز خالق اکبر آفریدم محمدی دیگر چون محمد شه همایونفر خلق گردید از رضای خدا بر رضا پر ثمر نموده شجر شد پدر ثامن الحجج آری کوری چشم دشمن ابتر گشت انوار قدسیان از شوق گرد یک نازنین مه پیکر همه انوار گرد او حائل همه سرمست باده و ساغر گوئیا گشته روز رستاخیز وه چه هنگامه ای به سان محشر لقبش شد جواد و گو چه لقب از جواد الائمه بُد بهتر پدری را که هست شمس شموس پسرش هم شود چو قرص قمر گل ریحانه چون شکفت شدند دایه اش ساره ، مریم و هاجر آمد آن دُرّ هشت بحر و سپس گشت بحر و یم سه دُرّ و گوهر مفتخر بر گدایی کویش صد چو حاتم گدای چشم به در زنده گردد مسیح از دم او وز کلامش کلیم گویاتر گشته مبهوت یوسف مصری محو خال رخش چو کرده نظر پور اَکثَم بُود به محضر او کمتر از طفلِ در بر مادر انبیا جز محمد اند همه در بر او ستاده در محضر پسر حضرت امام رضاست شه و سلطان توس و هر ڪشور نه خراسان که شاه عالم اوست آن امامی که هست فخر بشر چون سلیمان به مشهدش آید از برای خرید انگشتر خود ببیند که خیل طیر و وحوش جن و انس اند بر درش نوکر هر کسی که او گدای کویش شد تاج شاهی نهاده اش بر سر شاه و سلطان ماسوی آمد کوثر حضرت رضا آمد