گفت راوی که در سپاه یزید
سید رضا مویدپسندیدن0
بازدید1K
گفت راوی که در سپاه یزید
دل بدتر ز خاره هم دیدم
غارت مال دیده بودم من
غارت گوشواره هم دیدم
بعد کشتن ز اسبها پامال
بدن پاره پاره هم دیدم
شعله در خیمهها چو افکندند
شعله در گاهواره هم دیدم
دختری را که بی پدر شده بود
در میان شراره هم دیدم
از غم و اضطراب، طفلان را
گفتوگو با اشاره هم دیدم
در پی کودکی به حال فرار
ظلم چندین سواره هم دیدم
آن چه دیدم به کربلا ز ستم
من به کوفه دوباره هم دیدم
بر در شهر کوفه با خورشید
ماه دیدم، ستاره هم دیدم
بر سر نی کنار چندین سر
سر یک شیرخواره هم دیدم
نه همین گوشهای خونآلود
مشت پُر گوشواره هم دیدم
پای سرهای روی نیزه به شام
دف و چنگ و نقاره هم دیدم
سخت تر ز آن چه شد به کرببلا
من به دارالاماره هم دیدم