گفت: اى صبا! ببر خبر روزگار من
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
گفت: اى صبا! ببر خبر روزگار من
از کربلا به مردم شهر و دیار من
در حضرت رسول بگو شرح حال ما
در خدمت بتول بده عرض کار من
پرسند گر ز اکبر مهروى من خبر
برگو فتاده سروقدش در کنار من
بس جوى و سرو دید در این خاکدان، فلک
کى دید همچو سرو من و جویبار من؟
جویم چه؟ چشم لیک رَود خون به جاى آب
سروم چه؟ قدّ اکبر گلگونعذار من
جویا ز حال ماه بنىهاشم ار شوند
کن عرضه حالِ چشمِ کواکبْنثار من
گر بیش از این مجال سخن گفتنت بُوَد
شرحى بگو ز قاسم در خون نگار من
از شیر و آب اگر سخنى رفت، بازگوى
کز تیر، پاره شد گلوى شیرخوار من
از یاوران من چو بپرسند، گو نمانْد
جز آهِ آتشینِ جگرسوز، یار من
پرسند گر ز حال منت، گوى کُشته شد
لبتشنه؛ تا دگر نکشند انتظار من
«دانش»، بنا نهاد بسى بیتها ز غم
برگو که چیست خوشتر از این یادگار من