گفته بودم که دیر یا زود از
حسن کردیپسندیدن0
بازدید1K
گفته بودم که دیر یا زود از
راه میآیی و مرا با خود
بعد یک سال و نیم خون گریه
میبری تا وصال خود، تا خود
چقدر چشم من به راهت بود
صبح و شب نامتان به روی لب
آمدی و خوش آمدی اما
دیر کردی و پیر شد زینب
نه درست است، اشتباهی نیست
چهرهام یک کمی فقط آخر...
نه که یک سال و نیم کم باشد
بی تو چل سال رفته بر خواهر
خب بیا بگذریم وقتش نیست
یک کمی از خودت بگو آقا
خودتان شرح میدهی یا من
روضه را بازتر کنم حالا
تشنه لب لحظههای آخر را
از دم اخر تو میگویم
سرِ زینب فدات، دلدار از
رنجهای سرِ تو میگویم:
زخم زیر گلو؟ نه طاقت نیست
قلب و تیرِ سه شعبه؟ اصلآ نیست
سنگ و شمشیر سختیش مثلِ
لحظههای به نیزه رفتن نیست
آسمان ریخت بر سرم وقتی
صوت تکبیر در هوا میرفت
جلوی چشم را نمیدیدم
آفتابم به نیزهها میرفت
روزِ تشییع پیکرت در دشت
پسرت بود و بوریا هم بود
بدنت را به قبر وقتی چید
قطعههایی ز پیکرت کم بود
کوفه بود و جواب خوبیها
کوفه بود و تلافیِ مردم
پشت بام و هنرنمایی با
سرِ تو سنگ بافیِ مردم
تو برای خودت سری بودی
روی نی استوار و پا بر جا
هر زمان هم ز نیزه افتادی
میشدی تو دوباره از سر جا
آفتابم به خواب خود هرگز
سایهام را ندیده بود اما
روز محمل سواریام در شهر
زینبت بی نقاب بود آنجا
نفسِ آخرم رسید و من
چشمهایم به سمت آمدنت
یادگاریِ تو به روی قلب
میگذارم دوباره پیرهنت