گرچه بی سر ز سر بام ، به خاک افتادم
محمد قاسمیپسندیدن0
بازدید29
گرچه بی سر ز سر بام ، به خاک افتادم "فاش مي گويم و از گفتهی خود دلشادم"١ دستْ بستند مرا چون كه نمي دانستند "بنده ی عشقم و در هر دو جهان آزادم"٢ مَرد بودم به چنين وضع شهيدم كردند بعدِ من ، وای بر احوالِ دلِ اولادم ! كوفه را خوب كه با چشم بصيرت ديدم بود يک شهر پُر از گرگِ به ظاهرْ آدم در خيالات خود اين قوم خرابم كردند غافل از اين كه من از عشق حسين آبادم ضربه ی سختِ عمودی كه سرم را بشكافت به هوای سرِ ســـقّاي تو رفت از يادم مَنْـعَم از آب نكردنـــد ولی آخـــر كار تشنه لب مثل تو ای تشنه جگر، جان دادم شد سرم بر سر دروازه ی شهر آويزان تا "سران" را بفرستی به مُــبارک بادم