گرچه آتش به دل شعلهورم افتاده
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید1
گرچه آتش به دل شعلهورم افتاده شرر زهر ستم بر جگرم افتاده یادم از کرب وبلا آمد و یک بار دگر انقلابی به دل شعلهورم افتاده آه از آن گلشن خونین که به چشمم دیدم گل پرپر، همه جا دور و برم افتاده ثمری از شجر طیبه هستم؛ امّا آتشی بر همهی برگ و برم افتاده از تن جّد غریبم چه بگویم، وقتی به سوی قتلگه او گذرم افتاده کودکی بودم و دیدم که به پیش نظرم غل و زنجیر به پای پدرم افتاده از همانروز که خورشید به نی جلوه نمود سایهای از غم و محنت به سرم افتاده دیدهام از اثر ضربت سنگ بیداد ز روی نی سر شمس و قمرم افتاده عمهی کوچک من پیش نگاهم جان داد درد این بار گران بر کمرم افتاده آه دیگر ز فلک پیک شهادت آمد زین خبر اشک ز چشم پسرم افتاده ای «وفایی» همه جا در غم ما گریه کنید لختههای دلم از چشم ترم افتاده