گرفت تا كه قلم رُخصت از خديجهی كبری
محمد قاسمیپسندیدن0
بازدید900+
گرفت تا كه قلم رُخصت از خديجهی كبری گرفت شعـرِ تَرم ، زينت از خديجهی كبری قسم به جاه و جلالش قسم به مال حلالش گرفته سفره ی دين بركت از خديجهی كبری وَ أينَ مِثْلُ خَديجه؟ بـس است قولِ پيمبر براي اين كه كنم مِدْحَت از خديجهی كبری به جان مادر ما ، كمتـر است مريم عَـذراء هزار مرتبه در عصمت از خديجهی كبری اگر نـبود محمّـد ، براي همسری خويـش نديده بود أحـدی رغبت از خديجهی كبری و در مسير پُر از زحـمتِ رسـالتـش احمد نديد هيچ به جُز خدمت از خديجه ی كبری گدا صفت بنشين پای خـوانِ او كه بگيری سه وعده روزیِ بی مِنّت از خديجه ی كبری گذشته از همه ی هستی اش به خاطر عشقش رسيده عشق به حيثيّت از خديجه ی كبری خودش بدون حرم ، دخترش مـزار نـدارد رواست شرم كند"غُربت"از خديجه ی كبری لباس آخـرتش بي شک از بهشت می آيد خُدا چنين بكند دعوت از خديجه ی كبری شُتر سوارِ جمل ، سخت از توأم مُـتنـفِّـر چرا كه داشته ای نفرت از خديجه ی كبری رضای فاطمه را كرده ايم مسئلت از حق سُروده ايم به اين نيّت از خديجه ی كبری