کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات
علیرضا قزوهپسندیدن0
بازدید1K
کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات
دست ما را برساند به دعای عرفات
موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟
گوشۀ چشم تو ابری است پر از آب حیات
خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز
که دلی دارند بشکستهتر از پیر هرات
دردشان دردی است از درد ابوالفضل علی
تشنه لب با تن پر زخم، لب شط فرات
نیست جز از جگر خونی شان این همه گل
نیست جز از نفس زخمی شان این برکات
یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه است
عشق آن عشق که بیرون بردم از ظلمات
پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم
به منا با سر رفتی پی رمی جمرات
به منا رفتی و قنداقۀ توحید به دست
تا بری باشی از ملعبۀ لات و منات
تو همه اصل و اصولی، تو همه فرع و فروع
تو همه حج و جهادی، تو همه صوم وصلات
ظاهر و باطن تو نیست به جز جلوۀ حق
که هم آیین صفاتی و هم آیینۀ ذات
مرحبا آجرک الله بزرگا مردا
نیست در دست تو جز نسخۀ حاجات و برات
شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود
جان ناقابل من چیست که گویم به فدات
تو کدامین غزلی؟ عطر کدامین ازلی؟
از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟
جبل الرحمه همین جاست، همین جا که تویی
پای این سفره که نور است و سلام و صلوات